خرید بک لینک

مادرم میگفت:" پدرم برای اهل عالم دیوونه بود، به جز من. برای من یه پدر کاملا نرمال بود. بعدا متوجه شدم به خاطر اینه که من هم دیوونه بودم." و من با خودم گفتم که یعنی چی؟ مادرم نرمالترین آدمیه که من میشناسم.

بیست و یکم بهمن ۱۴۰۱5:24 PMرندوم

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 19:22

آیا من هرگز عاشق شدم؟داشتم در ذهنم داستانهایی که با معشوقکانم داشتم رو مرور میکردم- در واقع دو معشوق! یکی در سن ۱۵ سالگی و یکی در ۲۰ سالگی. چه احساس آتشینی بود. فکر کنین انقدر سرشار از عشق باشین که وقتی حرکت قفسهس سینهی محبوبتون در اثر نفس کشیدن رو ببینین از شدت شادی و شعف بال در بیارین و عاشق خودتون شین که دارین از همون هوایی تنفس میکنید که محبوبتون تنفس میکنه. تصور کنید معشوقتون رو ببینید که دست روی دست خودش میذاره و بهش حسادت کنید که داره دست خودش رو لمس میکنه درحالی که شما در حسرت لمس کردنش میسوزین. چنین احساس دیوانهواری.و اما مهمتر از همه، جانمایهی احساس اصلی من، ترس بود. ترس این که دیگه محبوبم رو نبینم. ترس از این که او خودش رو از من دریغ کنه. وحشت این که احساسم رو بهش بروز بدم و اون من رو رها کنه.اینجاست که متوجه میشیم زمینه خیلی مهمه! شاید در نگاه اول بشه یک عشق پاک و عرفانی رو مشاهده کرد، اما زمینه اینه که: من دچار نوعی افسردگی جانکاه بودم.الان یک سالی میشه که بالاخره افسردگیم رو تحت کنترل در اوردم. شاید حتی بشه گفت تقریبا درمان شده. وقتی اول راه درمانم بودم، کمی ترسیدم. چون اصلا نمیتونستم دیگه تصور کنم اونقدر کسی رو دوست داشته باشم که از این که ولم کنه وحشت داشته باشم. با خودم گفتم، یعنی انقدر قلبم شکسته که دیگه نمیتونه به کسی متعلق باشه؟ آیا من محکوم شدم به تنهایی؟تنهایی اصلا بد نیست- خیلی هم لذت بخشه. حتی میشه گفت سادهتره. اگه قرار باشه کسی من رو تهدید به تنهایی کنه، فقط دلم براش میسوزه که نمیدونه تنهاییهای من چقدر غنی هستن. آیا آدمهای سالم همه اینطوری فکر میکنن؟ یعنی آدمهای سالم پیوسته به دنبال مقبولیت نیستن؟ یعنی به دنبال جلب توجه نی

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 3:11

امروز بالاخره احساس کردم که یک بزرگسال هستم! صبحم رو با رفتن به دفتر اسناد رسمی شروع کردم تا چندتا کپی برابر اصل بگیرم. بعد راهی بانک ملی شدم تا افتتاح حساب کنم. از اونجا رفتم شعبه یک بیمه تا از تحت کفالت پدر بودن خارج شم و بعد رفتم کارگزاری بیمه تا بیمهی کانون زبان شم. بعدم رفتم آتلیه تا عکسهای پرسونلیم که دوشنبه گرفته بودم رو دریافت کنم و درآخر رفتم شعبهی مرکزی کانون تا کارهامو تموم کنم.توی راهم تا دفتر مرکزی با گربهی خوشمشربی آشنا شدم و چند دقیقهای رو به ناز کردنش سپری کردم. یه بار آروم انگشت اشارهم رو گاز گرفت و باعث شد قند توی دلم آب شه. بعد از خرخر کردن بسیار'>بسیار یهو بلند شد و رفت پی کار و زندگیش، که بسیار ازش ممنونم چون من هم کار و زندگی داشتم!قبلا کار کردم جایی ولی بیمه نبودم و این کارها خیلی برام هیجانانگیز بود! به علاوه که آخرین باری که رفتم بانک یا بیمه با پدرم رفتم و با انجام دادن این کارها به تنهایی، احساس توانمندی کردم!دیروز که تعطیل بود با Sh رفتیم قدم بزنیم و یه مبلمانفروشی نظرمون رو جلب کرد. تصمیم گرفتیم تظاهر کنیم که تازه با همدیگه خونهای گرفتیم و الان میخوایم براش مبل و میز ناهارخوری انتخاب کنیم. یک ساعت و نیمی توی مغازه بودیم و آلبوم ورق میزدیم و وقت فروشندهی بیچاره رو با قیمت پرسیدن و مقایسهی پارچههای متفاوت برای مدلهای مختلف تلف کردیم. البته مغازه خالی بود، ولی باز هم کمی بیشعوری به خرج دادیم وقتی قصد خرید نداشتیم! به علاوه که به نظر میرسید فروشنده کاملا قانع شده ما یک زوج جوان لزبین هستیم، چرا که آلبوم تختخوابهای دونفرهش رو هم به زور بهمون داد نگاه کنیم.همه چیز تا قبل از این که به یاد میارم "اوه! من یک ایرانی هستم، و وضع ایران خرابه."

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 3:11

دانشآموزام خیلی دوستم دارن! مرتب تیچر تیچر میکنن و با خنده و خوشحالی سعی میکنن منو به BTS علاقهمند کنن! یه جوری نگاهم میکنن انگار من جبرئیلِ زبان انگلیسی هستم، و منِ جامعهگریز چارهای ندارم جز این که با عشق نگاهشون کنم و با وجود تنفر بیحد و اندازهم نسبت به پاپ کرهای، خودم رو علاقهمند نشون بدم و تظاهر کنم تکتک این دخترکان 14 15 ساله، جالبترین و بااستعدادترین موجوداتی هستن که تا به حال وجود داشتن. دلم میخواد باور کنن که خیلی فوقالعاده هستن، تا بیشتر از پیش در راستای فوقالعادهتر شدن تلاش کنن. و اوضاع مملکت داره منو ذوب میکنه. احساس میکنم هر لحظه ممکنه تماما دیوانه شم و لخت و عور کف خیابون جیغ بزنم. ولی این ریزهمیزهها( که البته همشون از من قد بلندتر هستن!) انقدر دنیاشون کوچیک و دراماتیکه که فراموش میکنم دنیای خودم رو و فقط دلم میخواد بهشون بفهمونم که I can drawring غلطه! بیست و چهارم دی ۱۴۰۱2:41 PMرندوم

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 3:11

صفحه بندی