آیا من هرگز عاشق شدم؟داشتم در ذهنم داستانهایی که با معشوقکانم داشتم رو مرور میکردم- در واقع دو معشوق! یکی در سن ۱۵ سالگی و یکی در ۲۰ سالگی. چه احساس آتشینی بود. فکر کنین انقدر سرشار از عشق باشین که وقتی حرکت قفسهس سینهی محبوبتون در اثر نفس کشیدن رو ببینین از شدت شادی و شعف بال در بیارین و عاشق خودتون شین که دارین از همون هوایی تنفس میکنید که محبوبتون تنفس میکنه. تصور کنید معشوقتون رو ببینید که دست روی دست خودش میذاره و بهش حسادت کنید که داره دست خودش رو لمس میکنه درحالی که شما در حسرت لمس کردنش میسوزین. چنین احساس دیوانهواری.و اما مهمتر از همه، جانمایهی احساس اصلی من، ترس بود. ترس این که دیگه محبوبم رو نبینم. ترس از این که او خودش رو از من دریغ کنه. وحشت این که احساسم رو بهش بروز بدم و اون من رو رها کنه.اینجاست که متوجه میشیم زمینه خیلی مهمه! شاید در نگاه اول بشه یک عشق پاک و عرفانی رو مشاهده کرد، اما زمینه اینه که: من دچار نوعی افسردگی جانکاه بودم.الان یک سالی میشه که بالاخره افسردگیم رو تحت کنترل در اوردم. شاید حتی بشه گفت تقریبا درمان شده. وقتی اول راه درمانم بودم، کمی ترسیدم. چون اصلا نمیتونستم دیگه تصور کنم اونقدر کسی رو دوست داشته باشم که از این که ولم کنه وحشت داشته باشم. با خودم گفتم، یعنی انقدر قلبم شکسته که دیگه نمیتونه به کسی متعلق باشه؟ آیا من محکوم شدم به تنهایی؟تنهایی اصلا بد نیست- خیلی هم لذت بخشه. حتی میشه گفت سادهتره. اگه قرار باشه کسی من رو تهدید به تنهایی کنه، فقط دلم براش میسوزه که نمیدونه تنهاییهای من چقدر غنی هستن. آیا آدمهای سالم همه اینطوری فکر میکنن؟ یعنی آدمهای سالم پیوسته به دنبال مقبولیت نیستن؟ یعنی به دنبال جلب توجه نی
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری
تاريخ: دوشنبه
10 بهمن
1401 ساعت: 3:11